close
تبلیغات در اینترنت
ابزار ساخت جايگاه تبليغات

آنا شعری

: متفرقه , مطالب علمی , اخبار , رسانه ها ,

مادر مهربان

خانه ی سالمندان تبریز وکلان شهرها را دیده اید .خیلی درد آور است آیا اینست سزای مادرانی که عمری به پای فرزندانشان سوخته اند.بسیاری اکنون روی تخت ها حتی گذشته را هم از یاد برده اند...


آنا (تقدیم به مادران ایران زمین) آنان که بایک دست گهواره و با دست دیگر دنیا را به لرزه درآوردند.تقدیم به مادرانی که درخانه ی سالمندان چشم انتظار یک دیدارآشنایند.آری بسیاری از این فرزندان مهربان نیستند با ادبند.

اوکه دارار بالانین زلفونـی سویـَر آنـــادی            او که بــاسار بــالانی باغرینا اوپـَـر آنـادی

اوکه تمام جهاننان گوز اورتــوب عزتیـنن             گوزیــن بــالالاریـنــا شوقینان تـیکر آنادی

او که بالاسی ایچه شهدزنــدگی نی اوزی             زمــانه دن قانینـان جامِ زهـر ایچــر آنـادی

او که قارا گجه لرصبحه جان اویاق دایانار           صبــا کیمین بالانـیـن  زلفونه  اَسَـر آنـادی

آتـــــا ستــوندی ایـــوه روزگاریـــده امــا             اویــن چراغی که هرگویلی شاد ائـدر آنادی

او که بیزی یارادان امر ائدیبدی حرمتینه             بهشت باغلاری باغریندا گورسـنـر   آنادی

بــیـر اَلده تیتــرَدَر او گاهواره بیر الـــده              جهانــی عــزته ایمـــــانه  تـــــَرپـَـدر آنادی

او آبشار کیمــون زلفلــر دونَــر آغــارار             اوآغ بــلوت که گــوزی یــاشینـی اَلـَر آنادی

او کـه کوچنده بـودنیادن آیرلاندا داهـــی             بــالالاریـن بــاشینـا اونـدا کــول سـَپَر آنادی

شعر:محمدحسین غلامی سرای

مادر مهربان

حکایت بسیار زیبای مقام مادر و مقام بایزید بسطامی عارف بزرگ

در کتاب تذکره الاولیای عطار وبستان العارفین  است که ،بایزید بسطامی نادره ی عرفان  نقل می کند:بسیار سال ها در سلوک بودم و با خدای خویش مشغول بودم تا روزی از سفر برگشتم پیش مادرم .در شب آن روز مادرم از خواب برخاست و به من گفت:پسرم تشنه ام جرعه ای آب به من بیاور. من بلند شدم آب بیاورم دیدم کوزه خالی ست .آن را برداشته به طرف چشمه حرکت کردم و درآن تاریکی خود را به چشمه رساندم وبا کوزه ای پراز آب گوارا به خانه باز آمدم .اما دیدم مادرم به خواب رفته است .همان طور کوزه در دست بالای سرمادرم ایستادم تا هرگاه بلند شد اورا سیراب نمایم از نصف شب تا صبح همانطور ایستادم تا مادرم چشمانش را گشود و من پیاله ای آب گوارا به او دادم .پس از نوشیدن آب دعایی درحق من کرد که در اثر آن دعا به اسراری دست یافتم که در سی سال ریاضت و خلوت نتوانسته بودم به آن دست یابم.

منبع: پایگاه خبری و تحلیلی سخن پرس

 

 


: مهدي حسن زاده
: سه شنبه 11 شهريور 1393 : 76
ADS By Saray1